به یادت...

به یادت هنوز عطر تلخ میزنم
شاید مرد رویات هنوزم منم
بدون جاتو هرگز ندادم به غیر
چقدر ساده بودیم… یادش بخیر
دو تا قهوه ی تلخ و بی خوابی هاش
یه وقتایی هم قهر و بی تابی هاش
همه لحظه هاش واسه من خاطرس
نبودت توی زندگیم فاجعس . . .
می گفتیم چی میشه ته رابطه
میخواستیم که خوشبخت بشیم یادته؟
نبودیم از هم لحظه ای بی خبر
ولی شد زمونه واسه ساقه هامون تبر

به یادت هنوز عطر تلخ میزنم

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

از اون روز که رفتی یعنی هفتِ هفت
دیگه دستمم رو پیانو نرفت
همش بازی بازی فقط با غذام
پر از اسم تو میشدن کاغذام
یه فنجون دو تا شمع اینم عکس تو
پر از حرفم اینروزا برعکس تو
به یادت هنوز عطر تلخ میزنم
شاید . . .
همون قطعه ای رو که تو میزدی
به عشق خودت کاملش کردمو
به یاد تو خوندم که باور کنی
با هرکی بجز تو هنوز سردمو
به یادت هنوز عطر تلخ میزنم

 


[ یکشنبه 03 اسفند 1393 ] [ 21:57 ] [ goodgirl1 ] [ ÈÇÒÏíÏ : 702 ] [ äÙÑÇÊ (1) ]
ãØÇáÈ ãÑÊÈØ
äÙÑÇÊ Çíä ãØáÈ
دختربد [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404
در زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد



و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.



بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ



می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد.



حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس



تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.



نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.



بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده



برداشت و آن را كناری قرار داد.ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ



قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.



پـــادشــاه در آن یـــادداشت نــوشته بــود :



" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

ÂÎÑíä ãØÇáÈ
?! (شنبه 06 تیر 1405)
?! (شنبه 06 تیر 1405)
?! (شنبه 06 تیر 1405)
?! (شنبه 06 تیر 1405)
یک دل و اینهمه... (شنبه 06 تیر 1405)
:( (شنبه 06 تیر 1405)
... (شنبه 06 تیر 1405)
موهامو زدم..... (شنبه 06 تیر 1405)
حیا... (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران